خب،اگه بخوام یه خلاصه بدم از بهمن تا الان،اینه که :بیشتر روزا به کار گذشت،اواخر بهمن با س.م صحبت کردم و قرار شد برم خونشون،خانواده اش دعوتم کردن و بلیت گرفتم،اولین مقصدم کردستان و دومین مقصدم استانبول بود،قرار بر این شد یک هفته ای کردستان بمونم و دقیقا روز چهار فروردین چهار صد و سه از تبریز برم استانبول پیش عمه. قبلش خیلی هیجان زده بودم چون واقعا یکی از خواسته هام همیشه این بودم برم کردستان و بگردم و با فرهنگ کورد ها بیشتر آشنا بشم. چه زمان خوبی هم رسیدم،درست سر بزنگاه مراسم های نوروز،که هر شب و هر روز تا یک هفته بعد از عید هم برگزار میشد،از زیر بارون رقصیدن تا طبیعت بکر و تماشا کردن،حتی سورانی هم پوشیدم و به نظرم یکی از سفر های خوبم بود. تنها اتفاق بدی که افتاد کنسل شدن بلیتم و پول اضافه دادن بود که خب مجبورم کرد بیشتر کار کنم این مدت و سفارش های بیشتری بگیرم. با س.میم البته قهریم گویا! یعنی من که نه خودش انگار قهره،دوست نداره حرف بزنه شاید،از اون شبی که باهم حرف زدیم و چیزی که گفت باعث ناراحتیم شد هنوز نتونستیم درست و حسابی بشینیم باهم اختلاط کنیم و از دل هم در بیاریم،هرچند میدونم که چیز مهمی نیست اما خب دروغ چرا اینکه از دست کسی به خاطر حرفی که زده ناراحت بشی ولی بعد اون باهات حرف نزنه،یکم هضمش سنگینه و باعث میشه گاهی ناراحت بشم.از وقتی برگشتم شیراز مدام دارم خونه رو تمیز میکنم،اتفاقای وحشتناکی که افتاد،وقتی روزای آخر سفرم به استانبول،خبر دادن که علی فوت شده،از فکر شیوا نتونستم بیرون بیام. از اینکه همدم و دوست و عزیز ترین فرد زندگیش رو از دست داده در استرس و عتابه ام،از اینکه بهترین دوستم این روزا،بدترین روزهای زندگیش رو میگذرونه،دارم رنج میکشم. توی سال گذشته شی
برچسب:
نویسنده: مهدی حیدریان
تاريخ: چهارشنبه
2 خرداد
1403 ساعت: 0:49